..... |
« وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ
وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا
أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ =
و ان زمان که پروردگارت از صلب
فرزندان ادم بگرفت و آنان را برخود گواه ساخت
که آیا من خدای شما نیستم؟ گفتند آری ،
گواهی دادیم (چرا چنین کرد؟)
برای اینکه در رستاخیز نگویید ما از این امر
غافل بودیم (و از پیمان فطری ِ توحید و
خداشناسی بی خبر)» اعراف 172 [1]
محققان می پرسند آیا مذهب نتیجۀ تکامل نوع انسان است؟ ریشه های ایمان کجاست ؟ آیا خدا در ژن های ماست ؟
« پای علوم بدون مذهب میلنگد، مذهب نیز بدون علوم کور است » (انیشتین)
قرآن کتاب مقدس مسلمانها، طب ، ستاره شناسی و ریاضیات را می ستاید و بیانگر شکوه خداوند معرفی می کند.
« آیا علوم میتوانند نوارنی شدن قلب و روح را توضیح دهند؟ » (هانری دیوید توریو: از محققان معاصر آمریکایی)
« مذهب تخیلی است که قدرتش از قابلیتش در جای گیری در تمایلات غریزی ما می گیرد» (فروید)[2]
مشاهدۀ صحنه های عبادت و خداشناسی در بین بودایی هایی که در آبهای مقدسشان فرو می روند چندان عجیب نیست. اما دامنۀ خداشناسی به اینگونه موارد محدود نمی شود.
مثلاً در دامنه های کوهستانی «بالی» همۀ امور عمرانی از کاشت نخلهای خرما گرفته تا مبارزه با آفات کشاورزی و شبکه های آبیاری و احداث یا عدم احداث سدها ، توسط روحانیون رتق و فتق می شود.
به قول یکی از اساتید دانشگاه نیویورک « مذهب ، محرابی در هر بند آبیاری دارد و روحانیون، برای دین و عمران هردو تصمیم میگیرند»
اگر از هر شخص مذهبی بپرسند که مهم ترین عاملی که او را به سوی مذهب می کشاند چیست؟ خواهد گفت : هیچ عاملی نیست فقط احساس است، احساس وجود قدرتی فوق همه چیز.
مذاهب غربی قدمی فراتر برداشته و می گویند: خداوند به ما قوانین و معلوماتی داده و برماست که آنها را بیاموزیم و بکار بندیم.
ولی برای "جهنمیانی" چون ما – باهوش زیاد ولی نظم و همت قلیل در استفاده از آن – دلایل دیگری برای مذهبی بودن وجود داشته است که مهم ترین آنها بقا باشد. ساختار مذاهب طی قرون، حافظ روحیه و جسم ما بوده است. هر چند این مطلب همان سئوال مشهور را پیش می آورد که کدامین ابتدا به ظهور رسید؟ خدا یا نیاز به خدا؟ به عبارت دیگر، آیا بشر مذهب را با دریافت داده هایی از "ماوراء" عنوان کرد یا مراحل تکاملی ، احساسی از " قدرت مافوق" برای بهبود زندگی، در ما پی نهاد؟ این سئوال – همانند طوفانی که رعد و برق می آفریند – سئوالات متعدد به دنبال خود پیش می آورد.
بعنوان مثال : اگر برخی مردم مذهبی تر از دیگرانند ، آیا این طبیعت است که آنها را بدین گونه ساخته یا شرایط پرورشی چنین بارشان آورده است؟ اگر علوم ، مبنایی برای مذهبی بودن افراد ارائه نمی دهد و همۀ آن احساس از خدا جریان می یابد ، پس چرا برخی اشخاص به آسانی مذهب پذیرند در حالیکه دیگران هیچگونه حساسیت مذهبی ندارند؟ آیا بحث های کشدار مربوط به محیط و توارث و غیره ، جایی در این مقوله دارند ؟ ...
حتی در بین مردمی که مذهب را خیال می دانند، باور عمومی براین است که بشریت بدون آن [=مذهب] قابل دوام نیست. زندگی در دنیایی پر از جنایت و دزدی و تقلب، بخودی خود مشکل است و مشکل تر خواهد بود اگر هیچ گونه ندای باز دارنده اعتقادی بین مردم نباشد. بهترین این است که خدایی ما را در مشکلات کنترل کند و بالاترین قابلیت هایمان را از طریق او به ظهور رسانیم. اگر اعتقاد به خدای یگانه بتواند چنان نتایجی را به بار آورد، بسیار مغتنم خواهد بود و حتی اگر اعتقاد به خداوند مورد مورد سوء استفاده قرار گیرد – چنانکه جنگهای مذهبی در طول تاریخ این را نشان می دهد- باز هم مزایای خداپرستی بر مشکلاتش فزونی دارد. [3]
بدین ترتیب، امکان دارد نیاز به خداوند معرفه ای باشد که طی توالی نسل ها ، عمیق تر و عمیق تر ، در ژن انسانی رسوخ یافته باشد. انسانهایی که به اعتقادات مذهبی و آن امنیت خاطر رسیدند، احساسشان را در کودکان ود به میراث نهادند و براین پایه روند تکاملی – که ساده ولی قدرتمند است – شکل گرفت. این مطلب توسط استاد زیست شناسی « دین هَمِر » توضیح داده شده است. " همر" می گوید مذهبی بودن نه تنها پدیده ایست که انسانها خود را با آن وفق می دهند، بلکه منشأ ژنی داشته و ژن مسئول، همان ژنی است که قانون گزار هادی های مغزی می باشد که حالات دماغی را در انسان تنظیم می کنند.
برپایه تحقیقات "همر" بالاترین احساس مذهبی در اشخاص ممکن است در نتیجه ترشحات خاص مغز تحت امر DNA باشد. او می گوید : « تمام افکار و احساس ما نتیجۀ فعالیت های مغزی است و در حقیقت ما چیزی جز مجموعه ای از فعل و انفعالات شیمیایی – که در محدوده ای خاص جریان دارند- نیستیم».
اما ایمان، به مفهوم اتصال محکم به چیزی ، فارغ از علل و اثراتی است که علوم از آن گفتگو می کنند. "جیلمن" [4] استاد "فلسفه یهود" در دانشگاه نیویورک میگوید : « تئوری ژن خداشناسی علیه تعهدات خداپرستی من است» .
استاد دیگر در انگلستان نیز در تایید این مطلب می گوید : « نمی توان ایمان را به پایین ترین سطح بقاء ژنی تنزل داد. این نتیجۀ فقر تفکر غیر مذهبی است».
ولی آیا واقعاً تئوری ژن خداشناسی آخرین تلاش های سکولاریسم در دورسازی خدا حتی از گرایش های مذهبی است؟ یا با فرض وجود ژن خداشناسی در آدمی ، می توان موافقتی بین مذهب و علم برقرار کرد چنانکه برخی مذهبیون نسبت به فرضیۀ تکامل روحیه ای آشتی پذیز دارند و می گویند فرضیۀ مزبور خود بیانگر برنامه ریزی و علم بالاتر در کار عالم است. "همر" به چنین توافقی امیدوار است و می گوید تحقیقات من بیطرفانه است ، اگر خدایی وجود دارد ، قبول این که فعل و انفعالات مغزی برای تصدیق او جریان دارند، حقیقت را تغییر نمی دهد.
ارزش تحقیات " همر" هرچه باشد ، بهر حال وارث تلاش قرون برای یافت ریشۀ خداشناسی در انسان است. چنانکه در آثار توراتی (کتاب داوران) می خوانیم « خداوند " بی نهایت" را در قلب آدمی نشانده است، با وجود این انسان از عمق آنچه خدا از ابتدا تا انتها انجام داده ، بی اطلاع است.»
این جمله برای خداشناسان زمان (حدود 3 قرن قبل از میلاد) به این مفهوم بوده که هر چند بشر خدا جوست ، ولی قادر به فهم آنچه جستجویش می کند نیست. [5]
دانشمندان قرن 21 نیز ممکن است با این گفتۀ تورات موافق باشند ، به شرط انکه عبارت "قلب آدمی" با "ژن آدمی" جایگزین شود. تلاش امروزی دانشمندان یافت آن ژن است.
"همر" کار خود را در سال 1998 شروع کرد ، زمانی که سلسله تحقیقاتی را دربارۀ اعتیاد ، برای موسسه ملی سرطان پیش می برد. در بخشی از تحقیقات مزبور وی به هزار مرد و زن برای پاسخ به سئوالاتی (240 سئوال) در مورد خلق و خوی انسان رجوع کرد. در بین آن پرسش ها سئولاتی در مورد 1- سرگشتگی و پریشان حالی 2- احساس تعلق به عالمی بزرگتر و 3- ماوراء الطبیعه و عرفان ، وجود داشت. " همر" تصمیم گرفت که از اطلاعات دریافتی برای تحقیات در زمینۀ " مذهبی بودن" استفاده کند. ابتدا پاسخ دهندگان را بنا به میزان تمایلات مذهبی (براساس پاسخ هایشان به سئوالات) ردیف کرد. سپس به بررسی ژن های آنها پرداخت تا شاید DNA مسئول را در پشت تفاوت ها بیابد و البته سیر و تفحص در سیستم ژن انسانی آسان نیست. چگونه می توان 35000 ژن را 2/3 بیلیون مبانی شیمیایی ، بررسی کرد؟ برای سهولت امر "همر" ، کار خود را به فقط 9 ژن مشخص که در تولید منو آمین های مواد شیمیایی مغز (موادی که عهده دار تنظیم و ترتیب حالات و روحیات هستند) نقش دارند، منحصر ساخت.
دارو های ضد افسردگی چون Prozac و غیره نیز بر روی همین منوآمین ها اثر می گذارند. با مطالعه 9ژن مزبور در نمونه های DNA که از پاسخ دهندگان پرسش ها اخذ شد، "همر" به نتایج جالبی رسید. میزان مذهبی بودن افراد (که از پاسخ هایشان به سئوالات بدست آمده بود) متناسب با تغییراتی در ژن موسوم به VMAT2 به نظر می رسید. تمایلات مذهبی بالا با موقعیت مشخص اسید نئوکلیکی به نام Cytosine در ژن، مقارن بود و در ژن افراد با تمایلات مذهبی کم به جای Cytosine ، اسید نئوکلیکی موسوم به Adenine در آن موقعیت قرار داشت. تغییر مختصری در مواد مرکزی ژن، به قابلیت و درک شخص در زمینۀ موارد سه گانۀ فوق (سرگشتگی ، تعلق به عالمی بزرگتر و عرفان) مرتبط بود. البته احساس های تعلق به عالم بزرگتر و یا عرفان و پریشان حالی ، لزوماً به معنی ایمان خداشناسی در شخص نیست ولی صاحبان چنین احساس هایی غالباً خداشناس می شوند، تا آنها که اصولاً فاقد چنین احساس هایی هستند. بعلاوه، "همر" مدعی نیست که ژنی را که یافته تنها منشأ گرایش های مذهبی است، بلکه می گوید عوالم انسانی بخصوص پدیدۀ مذهب می تواند حاصل نقش آفرینی ژن های متعدد باشد. "همر" تأکید دارد که هرچند ممکن است ریشۀ ژنتیکی برای خداشناسی یافته باشد، این موضوع به معنی منشأ ژنی برای "مذهب" ، یعنی قبول مقررات و قوانین مذهبی نیست، بلکه صرفاً مأخذی برای روحیۀ رویکرد به ماوراءالطبیعه یا نوعی گرایشات روحانی را نشان می دهد. به عبارت دیگر ، ژن ها به عنوان عوامل شخصیت ساز، با خصوصیات فردی چون گرایشات روحی برای خداشناسی مرتبطند نه با "مذهب سازمانی".
اما از نقطه نظر مذهبی ، حداقل یکی از مذاهب –بودایی- بنا به نظر یکی از دانشمندانش ، نوعی هماهنگی با موضوع ژن خداشناسی ارائه می دهد. آقای « تورمن »[6] ، استاد کرسی بودیسم در دانشگاه کلمبیا می گوید : « بودایی ها بنا به عقیده تناسخ، همواره معتقد بوده اند که هرکس ، یک " ژن روحانی" از شخصی که در زندگی قبلی اش بوده ، به ارث می برد. این ژن از ژن های معمول کوچک تر بوده و با دو ژن بزرگتر که شخص از والدینش به ارث می برد، ترکیب شده ، پروفیل روحی او را می سازد. بنابراین بودایی ها به نتایج تحقیقات "همر" در مورد "ژن خداشناسی" با علاقمندی می نگرند»
تئوری بودایی ها هیچگونه بلحاظ علمی آزمایش نشده ، ولی تحقیات دامنه داری در زمینۀ منشأ بیولوژیکی ایمان به خدا، مدتها قبل از تلاش های "همر" جریان داشته است. از جمله در سال 1979 محققانی در دانشگاه مینیسوتا امریکا ، تحقیقات مشهور خود را معروف به "پروژه دوقلوها" آغاز کردند. آنها 53 دوقلوی همسان و 31 دوقلوی غیر همسان که همگی از بدو تولد از هم جدا شده و دور از یکدیگر ببار امده بودند برگزیدند. سپس تلاش شد تا مشترکات بین دو عضو هر جفت دوقلو را بیابند. با این انتظار که خصوصیات دوقلوی همسان بیشتر مشترک (ژنتیک) بوده و خصوصیات غیر همسان ها عموماً محیطی (غیر مشترک) باشد. زیرا DNAها در دوقلوهای همسان ، به مانند یکدیگرند و هرگاه خصوصیات مشترک بین آنها دیده شود، این خود معرف منشأ ژنتیکی عوالم فردی خواهد بود. بهمین ترتیب دیده شد که دوقلوهای همسان مشترکات فراوان دارند . در بعضی موارد هردو از سردردهای میگرنی رنج می بردند، هر دو از ارتفاع وحشت داشتند و هر دو ناخن های خود را می جویدند. در زمینه احساس مذهبی نیز دوقلوی های همسان، مشترکات مشابهی نشان دادند و بطور کلی از این دیدگاه ، مشترکات مشابهی نشان دادند و بطور کلی از این دیدگاه ، مشترکان بین همسان ها بسیار بیش از غیر همسان ها بود. اما چون از شرکت آنها در مراسم مذهبی و عمل به قوانین و آداب و مذاهب سئوال شد، طرح فوق در هم ریخت که نشان می دهد پیروی از مذهب سازمان یافته بیشتر تابع محیط [بیرونی] است و مأخذ ژنتیکی ندارد.
سایر محققان به جنبه های دیگری از موضوع پرداخته اند. مسیر تحقیقات آنها نه در جهت مشخص سازی ژن خداشناسی بلکه در مورد تجلّی و تطور خداشناسی در مغز بوده است. به عنوان مثال آقای «نیوبرگ» [7] استاد مغزشناسی در دانشگاه پنسیلوانیای امریکا، سیستم های مختلفی را برای نگاه به مغز افراد – زمانی که به عبادت می پردازند – بکار گرفته است. از طریق اندازه گیری جریان خون، او می توانسته آن قسمت از مغز را که مسئول ایجاد احساس عبادتگر می باشد، مشخص سازد. "نیوبرگ" متوجه شد که هرچه بیشتر شخص در عبادت خود مستغرق شود، بر فعالیت دو قسمت از مغز او افزوده می شود : 1- ناحیه جلویی [8] ، 2- سیستم کناره (یا حاشیه ای) [9] . ناحیۀ جلویی، مرکز تمرکز حواس و دقت است . سیستم کناری، جایگاه احساس قدرت (زدن و شکستن و امثال آن) می باشد. جالبتر اینکه "نیوبرگ" مشاهده کرد، همزمان با فعال شدن دو قسمت مزبور، بخش پشتی مغز [10] با استغراق شخص در عباداتش دچار اُفت می شود. این، قسمتی است که توازن آدمی را در زمان و فضا به عهده دارد. هرگاه "کورش" کنند، شخص احساس پرواز می یابد چنانکه گویی یکنفر در عالم و فضای لایتناهی است. جمع سه پدیده (تحولات بخش جلویی، کناری و پشت مغز) معرف تجربۀ شدید مذهبی [= دینی] است.
حتی برای عده ای در جوامع مذهبی، سخن از مراکز مذهبی در مغز تعجب آور نیست. می گویند در زمان بودا در هندوستان متفکرینی منکر روح بوده و می گفتند هرچه هست همان مغز است. امّا بودا با چنین افراطی مخالفت کرده و در عین حال، فرضیه « تماماً روح» را نیز مردود دانسته است.
از سوی دیگر عده ای ، چون یکی از اساتید دانشگاه کانادا، بحث مغز را تمام دانسته و می گوید « خدا ساخته و پرداخته مغز است» . ولی این روحیه حتی توسط برخی محققان غیردینی [=لائیک] تخطئه شده که می گویند : « مغز فقط می تواند در بحث اثبات یا رد وجود خدا نقش آفرینی کند. » به عبارت دیگر فهم یک پدیده دلیل آن نیست که خود پدیده وجود ندارد و هرچه هست همان فهم آن است، بلکه برعکس فهم یک پدیده می تواند خود دلیل بر وجود آن باشد. چنانکه مثلاً وقتی بینش و بینایی با تابلوی زیبایی برقرار می کنیم منکر وجود زیبایی در تابلو نیستیم.
یکی از اساتید دانشگاه "ویرجینیا" در امریکا می گوید « البته فکر خدا در مغز است و نمی تواند جای دیگری ، مثلا در شصت پا، باشد! بحث اینست که چرا و چگونه این فکر ایجاد شده است ».
حال ، با اعتقاد بر اینکه ژن خداشناسی نیز بخشی از خلقت خداوند می باشد، متدینین می توانند به این نتیجه برسند که نه تنها این ژن ها وجود دارند ، بلکه محور بقا و تکامل نوع انسان بوده اند. زیرا خداباوری فرهنگی همه جایی [و همه مکانی] است و مردمان هر قدر از هم جدا باشند از این فرهنگ برخور دارند. وقتی ما می بینیم افرادی در قبایل دور دست افریقا خدا را به مانند ملل همسایه در آن سوی کرۀ زمین باور دارند، این خود گواهی است بر انکه این اعتقاد ریشه ژنی داشته و برداشت از محیط نیست و اگر چنین باشد [ژنی باشد]، می توان نتیجه گرفت که بنابراین خدایی وجود دارد و این واقعیت داشته و ساخته و پرداخته ذهن نیست.
ما انسانها ظاهراً تنها موجوداتی هستیم که قادرند به مرگ خود بیاندیشند. بنابراین ما نیاز به مأخذی بزرگتر از خود داشته ایم که موضوع را قابل تحمل سازد. « پرسینگر » [11] استاد دانشگاه کانادا می گوید « انتظار مرگ ، بهایی است که ما برای داشتن ناحیۀ بزرگی در جلوی مغز (مرکز تفکر) می پردازیم ، تجربۀ خداوند عاملی درونی برای تحمل است » و اگر نیاز به چنین عاملی در درون محسوس است از کجا که در برون وجود نداشته باشد؟ [12]
البته وجه مهم دیگر مذهب ، محور وحدت بین پیروانش می باشد. هر چند پرستش خداوند و عبادت او ، می تواند بصورت فردی و در خلوت ایجاد شود، ولی اکثر مردم عبادت جمعی را ترجیح می دهند. با تشکیل اجتماعات مذهبی ، اگر چه هدف پیروی از مأنوسات ایمانی است، ولی به هر حال نظم و قانون دلخواه سیستم های غیر مذهبی (لاییک) هم رعایت می شود. بدین ترتیب مذهب ، نقش سازماندهی پیدا می کند که تاریخ نمونه های بسیاری در این زمینه ارائه داده است.
مثلاً در سال 1536 میلادی "کالوین" که مدیری خداشناس و زبردست بود از قوانین تورات (ده فرمان) برای ایجاد نظم و امنیت در شهر بهم ریخته ژنو استفاده کرد. او به خوبی پی برده بود که وقتی قوانین عرفی موثر نیست ، ممکن است قوانین مذهبی کارساز باشد. ده فرمان تورات به خوبی با موارد اصلی بهم ریختگی در جامعه چون سرقت ، قتل ، زنا و دروغ مقابله می کند. مضاف بر آن، توصیه بر پرداخت مالیات ، انجام وظایف شهری و پیروی از حکمران ، از تورات استنتاج می شود. مشکل وارثان کالوین یا به عبارت دیگر مذهبیون امروز اینست که ایمان خود را چیزی ماوراء رفتارهای اجتماعی و مدیریت شهری میدانند، هرچند بسیاری از خداشناسان تغایری بین قوانین الهی و انتظارات جامعۀ در حال رشد نمی بینند. " کالوین" احترامی برای کتاب مقدس داشت و به خوبی قوانین تورات را با دیدگاه های انجیل در زمینه عدالت، احسان و انصاف در "ژنو" آن روزگار آمیخت.
فرهنگ های دیگر نیز – در راستای تأمین ثبات و آرامش – در پی ترجمۀ قوانین الهی به نظام اجتماعی برآمدند. چنانکه مسیحیان اولیه اجتماعی با تکیه بر تعالیم مسیح داشتند و همین امر آنها را در برابر آزار رومیان حفظ کرد. براین مبنا محققان گفته اند که هر مذهبی برای دوام، ناچار است به میزانی دنیوی شود و نوعی فرهنگ اجتماعی را بپذیرد. البته نتیجۀ دیگر این امر ، پیدایش اردوهای جنگ و ترور و استبداد و خشونت است. تضمینی نیست که پیروان مذهب به تشکیل جوامع عبادی و یا شهری بسنده کنند بلکه جنگ های صلیبی و جهاد نیز از انها سر زده است. اینجاست که مذهب بعنوان یک عامل قوامبخش اجتماعی ، مورد سئوال قرار می گیرد. زیرا چه قوامی در جنگ و استبداد هست ؟ چرا باید اجازه دهیم که شیرینی مذهب [با سواستفاده از ان] به تلخی مبدل شود؟ پاسخ ساده شاید اینست که ضمانتی در استفاده عاقلانه از هدایای دریافتی از خداوند توسط ما انسانها نیست. آتش می تواند خانۀ شما را گرم و روشن کند و یا بسوزاند بنا به اینکه چگونه بکارش برید . یکی از اساتید دانشگاه "دیویس" در امریکا می گوید: « مذاهب تلاشی برای کشاندن روحیه های عبادی به امور اجتماعی ارائه می دهند که همیشه خوب و سازنده نیست». اندیشه های عبادی خوب است ولی مذهب، تعصبی در بر دارد که در دست افراد ناصالح ، به خطراتی منجر می شود.
به هر حال ، در برابر هر جایی که از نزاع های مذهبی رنج می برد، فراوان مواردی است که خداشناسی و عبادات نتایج مثبت خود را ببار می آورد. خدایی که شناختنش را در ژن های ما نشانده و ما را متمایل به همکاری های جمعی (مدنیُ بالطبع) آفریده ، خدایی است که که مذاهب نیز نباید اشکالی در پذیرفتنش داشته باشند.
اما هنوز مشکلاتی برای فهم و قبول تئوری ژن خداشناسی وجود دارد. مهمترین مشکل اینست که چرا ژن مزبور چنین متفاوت بین ما وجود دارد، بطوریکه برخی [افراد] ، خداشناسان راسخ می شوند و بعضی بویی از خداشناسی نبرده به کلی با عوالم روحانی بیگانه اند؟ به عبارت دیگر برخی مذهب پذیر و بعضی مذهب گریزند؟ از سوی دیگر بنظر می رسد که حکمتی در این قضیه نهفته است. برای خدا آسان می بود که همه مارا به یک صورت پروگرام کند. اما معنی دارتر اینست که دری باز باشد و هرکس که وارد می شود سفر خود را انجام دهد.
یکی از علمای یهود می گوید : « ایمان، هیچگاه یکباره حاصل نمی شود ، بلکه هرکس ایمان خود را با تفکر و درک جهان ، رفته رفته می سازد ».
اینگونه مساعی و تجارب ممکن است نقش مهمتری در خداشناسی ما داشته باشند تا ژن هایی که با آنها پا به عرصۀ حیات می گذاریم. ژن ضعیف خداشناسی همراه با تلاش و تجربۀ موقعیت های ایمان بخش در زندگی ، ممکن است مهم تر از ژن قوی و تجارب ضعیف باشد. چنانکه یکی از اساتید خداشناسی می گوید : « خوشبختی مشتمل بر لطف خدا و برداشت های مناسب از محیط ، هردو می باشد»
به هر حال ، سوای از اثرات درونی و برونی در خداشناسی ، ممکن است دانشمندان هیچگاه موفق به تشخیص قطعی مجموعه ای از ژن ها که ما را به سوی خداشناسی و عوالم روحانی می برند، نشوند. چنانکه تعیین مدار ژنی برای عشق ممکن نیست. اما به هرحال تلاش ها ادامه دارد.
"پرفسور دیویس" می گوید : « من شخصاً مطمئن هستم که طرحی هست و عالم ما مجموعه ای از قوانین از هم گسیخته نیست» . در انتها ممکن است ژن ها بخشی از آن طرح شناخته شوند ولی یکی از خیلی.
_______________
1- ذکر ایه افزوده مترجم است.
2- خواننده اندیشمند میداند که نظرات فروید علاوه بر اندیشمندان و فیلسوفان غربی حتی توسط روانشناسانی چون "هونگ " (وغیره) نیز مورد نقد قرار گرفته است. میتوان به موازات چنین جمله ای چنین گفت : « الحاد تخیلی است و قدرتش را از قابلیتش در جای گیری در تمایلات و غرایض شهوانی و خودخواهی انسان می گیرد» + گیسلر 36 «ولی یک درون ماندگاری افراطی و حالت غیر دینی وجود دارد که بعضی از معاصرین ان را اخذ کرده اند و تعالی ان نه اینکه فقط به خاطر ناتوانی از کشف آن است، بلکه بخاطر عدم تمایل به سرسپردگی تام یا حتی جزئی به آن است (خودخواهی) این عدم تمایل خصوصیت دوم تجربه غیر دینی است . دلائل زیادی وجود دارند که چرا بعضی افراد از گردن نهادن به امر متعالی سرباز می زنند، حتی اگر واقعا چنین امری وجود داشته باشد...» + « انان خود را به اندازه کافی رشد یافته تلقی می کند که بدون امر متعالی به راه خود ادامه دهد»نقل قول ازmmj
3- «ای مردم! آگاه باشید که همه شما به خداوند نیازمندید ؛ تنها خداوند است که بی نیاز و ستوده است» فاطر 15 + « آیا جز خداوند از کسان دیگر امید یاوری دارند حتی اگر اینان نه خرد و نه اختیار داشته باشند . بگو که همه تواناییها از آن خداست ملک اسمانها و زمین از ان اوست و شما بسوی او باز میگردید. هنگامیکه نام خدای یگانه به میان آید دل ناباوران می رنجد و همینکه نام معبودانی جز خداوند برده می شود مایه شادمانی آنها می گردد.بگو که بار خدایا که پدید اورنده اسمانها و زمینی و داننده پیدا و پنهانی» زمر 43-46 mmj نقل قول.
4- Neil Gillman
5- «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»روم30 (مصمم و با میل کامل به دینی روی آور که خداوند آنرا با سرشت بشر درآمیخته و مردمان را بدین سرشت آفریده ، در این خلقت خداوند دگرگونی نیست این دین استواراست ولی اکثر مردم به این حقیقت نا اگاهند ) . نقل قول از mmj
6- Robert Thurman
7- Andrew Newberg
8- Frontal Lobe
9- Limbic System
10- Parietal Lobe
11- Michael Persinger
12- گیسلر 62: «تجربه دینی امری فراگیر است و دو عنصر اساسی در بردارد: علم به امر متعالی و سرسپردگی تام به ان . به علاوه چون انسان تمایلی بنیادین برای متعالی ساختن خویش دارد و چون امکان فراتر از فرد رفتن نیست مگر آنکه ورایی باشد که انسان بتواند بدان سو تعالی جوید [و تجربه دینی در آن سیر کند] پس می توان نتیجه گرفت که امر متعالی برای براوردن تمایل بنیادین انسان و برای تعالی جستن ضرورت داشته باشد ؛ و چون این تمایل و سائقه متعالی در اساسی ترین جنبه اش آن چیزی است که ما تجربه دینی می نامیم پس دین، چه خوب چه بد، برای انسان ضروری است . حتی اگر این را واقعیتی به اثبات رسیده ندانیم ، دست کم نظریه ای است که نه تنها مورد قبول خداشناسان و معتقدین به همه خدایی است بلکه ملحدین بزرگ نیز بر آن صحه گذاشته اند» نقل قول از mmj
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|